
بچه که بودم
مینشستم روی قالی کهنه مادربزرگ
گوشه قالی را میگرفتم با دست
و پرواز میکردم تا دور
آنقدر دور که خانه به اندازه گندم میشد
قالی بود اما... مرد
وقتی که مادربزرگ به آن خواب سبز رفت...
آهای مادر بزرگ
کجا رفتی؟
من در این کشتارگاه احساس تنها مانده ام
تو که میگفتی چشمها دروغ نمیگویند
اینجا پر شده ازآدمکهای ادکلن زده
من میان ازدحام آنها میترسم
خوب شد خوابیدی و ندیدی
که چگونه چشمها هم دروغ میگویند...






.jpg)
.jpg)

.jpg)
